برام دعا کنید.
تو منتظر نیستی
من به تو زنگ نمی زنم
تو می خوابی
تا صبح همه چیز تمام می شود.
نه تو
نه حرف من
همه این ارتباط ها قطع می شود
با صدای بوق بوق
ممتد
تلفن.
با یک لیوان قهوه
که تا ته می خوری
و تمام می کنی.
میان گریه های من بخوابی
وقتی که من تمام شب
به نابودی
پیوند خورده بودم.
هدیه بود
پس چرا سهم من
از این روز تنهایی بود.
انتظار تو را می کشم
وقتی که هیچ جا نیستی.
صدایی
که بشکند
بشکافد
بشنود
بغض می کنم.
به ابد بسپارم
سهم من از زیبایی همین است.
زمین نزدیکم.
چرا هیچ بی جانی
مرا در این سه گوشه لعنتی
به خود نمی خواند.
زیر پاهایم
آه آن ها هم مثل من تنهایند
حتا وقتی که عابران
صدایشان می کنند.
شادی ام را با تو
لبخندم را با تو
و تمام نیرویی ام را
تا تو روز خوبی داشته باشی
کوله باری از غم با من است
کوله باری از تنهایی.
چرا که غم آن چنان
در برم می گیرد
که دست هایم خشک می شوند
و چشم هایم
نابودیم را باور می کنند
گریزی جز نوشتن نیست.
خیال تلخ مرا
و لحظه ایی
که آنی نابودت می کند
بی هیچ تقلایی.
این درخت سترگ
که سخت مرا در آغوش گرفته
و خیال آن ندارد
که تا ده قرن دیگر مرا رها کند
تا زندگی کنم
نمی توانم از این درد رها شوم
.
تو می خندی.
هیچی نیست
فقط لبخندی هست
از مردی
که شعر می خواند
دیوارها را رنگ می کند
پشت بام ها را سیاه می کند
و به لبخند شیرین تو پاسخ می دهد
جهان همین قدر بیهوده است
مرد
نقش لبخند تو را روی دیوار جا می گذارد.
فکر کنم
به تو
که سر می کشی
و نمی دانم
باید رهایت کنم یا نه
باید فکر کنم
تمام وجودم فریاد می زند
به وسعت قلبم
حتا مورچه ایی
بار غمان مرا به دوش نمی کشد
شوق دیدن تو
کمی رهایی
وقتی که سخت هستی
دلم می خواهد
فراموش کنم
هوای آزاد
در این صبح بیحوصله رخ نمی دهد
باید بخوابم و فراموش کنم
لعنت به بیداری.
دعا کن
من تا صبح باید مرده باشم.
در این شب تلخ
نه نه
سرم گیج می رود
دعا زیر دندانم له می شود
نزدیک است
مرگ
چند روز است
گریه می کنم
زجر می کشم
دردهایم امروز
صد سال
شد.
تو را درد را
معنایی عمیق
تنهایی را.
قرص می خورم
دنیا دور سرم می چرخد
تو خوابیده ایی
و خواب گردش زمین را می بینی
که سالی ...برابر دور تو می چرخد
چشم هایم سنگین می شود
مرگ چرخ می زند
آغوش باز می کند
می خوابم
دنیا
تو
سهم من
همه چیز می چرخد
این است.
در بستر دردهایم امشب
خسته ام
و تنهایی
مثل خوره وجودم را می خورد.
دیوانه وار باید دوست داشت
باید
گم می شوم