تبليغاتX
و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد
و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد
دوشنبه یه عمل جراحی کوچولو دارم.

برام دعا کنید.

 

نوشته شده در تاريخ Sat 28 Nov 2009 توسط مژگان |
کمک نمی خواهم

تو منتظر نیستی

من به تو زنگ نمی زنم

تو می خوابی

تا صبح همه چیز تمام می شود.

نوشته شده در تاريخ Thu 26 Nov 2009 توسط مژگان |
کمک نمی خواهم

تو منتظر نیستی

من به تو زنگ نمی زنم

تو می خوابی

تا صبح همه چیز تمام می شود.

نوشته شده در تاريخ Thu 26 Nov 2009 توسط مژگان |
هیچ چیز از خط ها عبور نمی کند

نه تو

نه حرف من

همه این ارتباط ها قطع می شود

با صدای بوق بوق

ممتد

تلفن.

نوشته شده در تاريخ Thu 26 Nov 2009 توسط مژگان |
دوست داشتنت تمام می شود

با یک لیوان قهوه

که تا ته می خوری

و تمام می کنی.

نوشته شده در تاريخ Thu 26 Nov 2009 توسط مژگان |
چگونه می توانی

میان گریه های من بخوابی

وقتی که من تمام شب

به نابودی

پیوند خورده بودم.

نوشته شده در تاريخ Thu 26 Nov 2009 توسط مژگان |
فال قهوه امروز من

هدیه بود

پس چرا سهم من

از این روز تنهایی بود. 

نوشته شده در تاريخ Wed 25 Nov 2009 توسط مژگان |
چه بیهوده

انتظار تو را می کشم

وقتی که هیچ جا نیستی.

نوشته شده در تاريخ Wed 25 Nov 2009 توسط مژگان |
کسی نیست

صدایی

که بشکند

بشکافد

بشنود

بغض می کنم.

نوشته شده در تاريخ Wed 25 Nov 2009 توسط مژگان |
باید چشم هایم را با باد

به ابد بسپارم

سهم من از زیبایی همین است.

نوشته شده در تاريخ Mon 23 Nov 2009 توسط مژگان |
من به باور خشک

                   زمین نزدیکم.

نوشته شده در تاريخ Mon 23 Nov 2009 توسط مژگان |
چیزیی مثل سکوت خفه ام می کند

چرا هیچ بی جانی

مرا در این سه گوشه لعنتی

به خود نمی خواند.

نوشته شده در تاريخ Mon 23 Nov 2009 توسط مژگان |
خش خش صدای برگ ها

زیر پاهایم

آه آن ها هم مثل من تنهایند

حتا وقتی که عابران

صدایشان می کنند.

نوشته شده در تاريخ Mon 23 Nov 2009 توسط مژگان |
همیشه خواسته ام قسمت کنم

شادی ام را با تو

لبخندم را با تو

و تمام نیرویی ام را

تا تو روز خوبی داشته باشی

کوله باری از غم با من است

کوله باری از تنهایی.

نوشته شده در تاريخ Mon 23 Nov 2009 توسط مژگان |
گاه گریزی جز نوشتن ندارم

چرا که غم آن چنان

در برم می گیرد

که دست هایم خشک می شوند

و چشم هایم

نابودیم را باور می کنند

گریزی جز نوشتن نیست.

نوشته شده در تاريخ Mon 23 Nov 2009 توسط مژگان |
چه کسی می تواند خیال مرا باور کن

خیال تلخ مرا

و لحظه ایی

که آنی نابودت می کند

بی هیچ تقلایی.

نوشته شده در تاريخ Mon 23 Nov 2009 توسط مژگان |
احساسات

این درخت سترگ

که سخت مرا در آغوش گرفته

و خیال آن ندارد

که تا ده قرن دیگر مرا رها کند

تا زندگی کنم

نمی توانم از این درد رها شوم

.

.

.

تو می خندی.

 

نوشته شده در تاريخ Mon 23 Nov 2009 توسط مژگان |
چیزیی نیست

هیچی نیست

فقط لبخندی هست

از مردی

که شعر می خواند

دیوارها را رنگ می کند

پشت بام ها را سیاه می کند

و به لبخند شیرین تو پاسخ می دهد

جهان همین قدر بیهوده است

مرد

نقش لبخند تو را روی دیوار جا می گذارد.

 

نوشته شده در تاريخ Mon 23 Nov 2009 توسط مژگان |
باید به ناباوری خود

فکر کنم

به تو

که سر می کشی

و نمی دانم

باید رهایت کنم یا نه

باید فکر کنم

 تمام وجودم فریاد می زند

باید فکر کنم

به وسعت قلبم

 

نوشته شده در تاريخ Mon 23 Nov 2009 توسط مژگان |
چه سکوت عمیقی

حتا مورچه ایی

بار غمان مرا به دوش نمی کشد

 

نوشته شده در تاريخ Mon 23 Nov 2009 توسط مژگان |
کمی هوای آزاد

شوق دیدن تو

کمی رهایی

وقتی که سخت هستی

دلم می خواهد

فراموش کنم

کمی رهایی

شوق دیدن تو

هوای آزاد

نوشته شده در تاريخ Mon 23 Nov 2009 توسط مژگان |
چیزیی جز تنهایی

در این صبح بیحوصله رخ نمی دهد

باید بخوابم و فراموش کنم

لعنت به بیداری.

نوشته شده در تاريخ Mon 23 Nov 2009 توسط مژگان |
دعا کن

دعا کن

من تا صبح باید مرده باشم.

نوشته شده در تاريخ Sun 22 Nov 2009 توسط مژگان |
هیچ دعایی

در این شب تلخ

نه نه

سرم گیج می رود

دعا زیر دندانم له می شود

.

.

.

نزدیک است

مرگ

نوشته شده در تاريخ Sun 22 Nov 2009 توسط مژگان |
 خبر نمی گیری از من

چند روز است

گریه می کنم

زجر می کشم 

دردهایم امروز 

 صد سال

 شد.

نوشته شده در تاريخ Sun 22 Nov 2009 توسط مژگان |
باید پنهان کنم

تو را درد را

معنایی عمیق

تنهایی را.

نوشته شده در تاريخ Sun 22 Nov 2009 توسط مژگان |
چشم هایم سنگین می شود

قرص می خورم

دنیا دور سرم می چرخد

تو خوابیده ایی

و خواب گردش زمین را می بینی

که سالی ...برابر دور تو می چرخد

چشم هایم سنگین می شود

مرگ چرخ می زند

آغوش باز می کند

می خوابم

نوشته شده در تاريخ Sun 22 Nov 2009 توسط مژگان |
همه چیز می چرخد

دنیا

تو

سهم من

همه چیز می چرخد

سهم من

این است.

نوشته شده در تاريخ Sun 22 Nov 2009 توسط مژگان |
اشک هایم را خواهم خواباند

در بستر دردهایم امشب

خسته ام

و تنهایی

مثل خوره وجودم را می خورد.

نوشته شده در تاريخ Sun 22 Nov 2009 توسط مژگان |
دیوانه وار باید بود

دیوانه وار باید دوست داشت

باید

باید

باید

گم می شوم

 

 

نوشته شده در تاريخ Sun 22 Nov 2009 توسط مژگان |
Blog Skin